تبليغاتX
نفرین و آفرین زمان
خیانت چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 0:51
درود این رو عینآ از یه وبلاگ کپی کردم.بخونیدش و ببینید طرز تفکر هموطنامونو:

13آبان

کسانی که بخواهندراهپیمایی باشکوه فردارا به نفع گروه وباندخود به انحراف بکشند ومردم را از محور شعار اصلی مبارزه با آمریکای جنایتکار دور کنند خائن به وطن بوده وقطعا با هوشیاری ملت وفرزندان فداکار نظام به سرعت شناسایی وبه سزای اعمال خود خواهند رسید.

 
دلم می خواست رو در روی نویسنده ی این مطلب قرار بگیرم و سرش داد بزنم: 
خائن تویی وطن فروش
نابودی وطنت رو داری می بینی و هنوز حرف مفت هم میزنی
حداقل خفه شو هیچی نگو
من خودم از موسوی هم خوشم نمیاد چون اونم از خودشونه با یکی دو درجه تفاوت
اما از آشغالایی مثل تو هم بدم میاد که اینجور از نظام طرفداری می کنی
تعجبی هم نداره
مطمئنآ از همین مزدورهایی هستی که از برکت سر آقایون نون می خوری
اما بدون ارزش وطنت بیشتر از این حرفاس.خونها ریخته شد تا این 5 تا حرف ا ی ر ا ن زنده بمونه و تو وطن فروش خائن داری پاتو میذاری رو اون خونهای پاک و لگدشون می کنی
نمی دونم اون دنیا چه جوری می خوای جواب بدی
البته اگه دینی داشته باشی
که مطمئنآ داری چون شماها عادتونه دین دارین واسه توجیه کثافت کاریاتون
واقعآ متاسفم واسه خودم و بقیه هم وطنام که امسال تو هموطنم هستن و متاسفم واسه کشورم که امسال تو رو تو خودش پرورش داده...
 خائن تویی!وطن فروش...
 
 
نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

درود... جمعه هشتم آبان 1388 23:40
دلم نمی خواست اولین نوشته ام توی این وبلاگ این باشه.اما خوب فکر می کنم اونقدر مهم هست که ارزش اینو داره اولین پستمو به خودش اختصاص بده.
دلیلشم اینه که امروز تحقیر شدن رو با تمام وجودم حس کردم،بیشتر از همیشه.

نمی دونم چرا قلمم مثل گذشته خوب نمی چرخه.نمی تونم دیگه خوب بنویسم.نمی دونم از کجا شروع کنم.اه!
امروز با دوستام(که همه ایرانی بودن) رفته بودم پیک نیک.روز خیلی خوبی بود.یه پیک نیک کاملآ ایرانی با کباب و منقل و صفای خودش.واقعآ امروز داشتم فراموش می کردم که تو غربتم.تا این که....
وقتی عصر رفته بودیم کنار ساحل من روی شنهای ساحل نوشتم:persian gulf 4 ever

از دور داشتم به کلمه ی persian  نگاه می کردم و تو فکر بودم که چندتا جوون که به نظر می رسید از این غربیا باشن اومدن و با تمسخر نگاهی به نوشته ی من انداختن و بعدبا پاهاشون کلمه ی persian رو لگد کردن...

اشک تو چشام جمع شد.با عصبانیت رفتم جلو و پرسیدم چرا این کارو کردی؟

شونه هاشو بالا انداخت و رفت.

همین...

به همین راحتی پاشو گذاشت روی اسم کشوری که یکی از درخشانترین تمدنهای جهان رو داره.روی اسم کشور کوروش،روی اسم ایران....

اون گناهی نداره.من نوعی باعث رخ دادن اینجور مسائلم.منی که می بینم ایرانم داره نابود می شه و ساکت نشستم.آه!آناهیتا نفرین به تو!اونقدر شعار دادی و عمل نکردی که حالا کار به اینجا کشیده که کشورت توی دنیا منفور شده.باورم نمی شه...

باورم نمی شه که چه قدر راحت تحقیر می شیم.باور نمی کنم کارمون به اینجا کشیده که اینقدر راحت حرمت خاکمون رو زیر پا میذارن.خاکی که تک تک حروفش هویت و وجود من و هموطنامو تعریف می کنه.

آره،به همین راحتی...

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |